داستان آمریکا,  داستان بازگشت,  داستان بلند

طبیب هفت لایه

-تا وقتی کسی به این باور قطعی و یقینی نرسیده است که بیمار است و نیاز به طبیب دارد، تا وقتی که به دردها و بیماری خودش آگاه نیست، البته که دنبال طبیب نخواهد بود و امید درمانی نیست و شفا حاصل نمی شود! پذیرفتن درد و زخم و بیماری اولین قدم برای درمان و شفا است.

من و شما بیمار هستیم عزیز من! بیماری مان هم بسیار خطرناک است و باید در جستجوی طبیب باشیم و خودمان را به طبیب نشان بدهیم. کسی که می داند بیمار است و طبیب می خواهد اولین گام را به سوی درمان برداشته است و امید یافتن طبیب مشفق هست ولی آنکه هنوز بیماری اش را نفهمیده است و خودش را سالم و طبیعی می‌پندارد را باید روزی هزار بار برایش اشک ریخت و‌ دلسوزی کرد که هنوز بیماری خطرناک خودش را متوجه نشده است.

اینکه چرا ما بیمار هستیم و بیماری ما چیست را در این فایل صوتی توضیح داده‌ام:

آن روزی که ورشکست شدم و دل شکسته رفتم در پارک پشت خانه مان نشستم و زار زار گریه کردم به وضوح دانستم که بیمار هستم و طبیب می خواهم. خودم را نگاه کردم و فهمیدم حتی بلد نیستم با بچه خودم درست حرف بزنم! حتی بلد نیستم با کارمندان خودم درست ارتباط برقرار کنم، همه کارمندان باهوش و توانمندی که سالها برای آموزش و مهارت ایشان وقت صرف کرده بودم را از دست دادم و من ماندم و یک منشی و حسابدار شرکت، خلوت شدیم در آن دفتری که بسیار پر رفت و آمد بود و من دوباره مثل دوران پشت کنکور نشستم و ضعف ها و اشکالات و اشتباهات خودم را روی کاغذ بررسی کردم. کتابچه‌ای شده است اکنون یادداشت های آن سال های من که خط به خط فکرها و گفته ها و رفتار خودم را زیر زره بین قرار دادم و تلاشی سخت و دقیق داشتم تا مشکلات و‌ دردهای خودم را بشناسم و بنویسم و مرور کنم تا شاید بتوانم برخی از آنها را برطرف کنم.

اول اینکه به وضوح و روشنی دیدم و فهمیدم که بیمار هستم و نیاز به پزشک دارم و اولین کاری که کردم این بود که نزد یک روانپزشک رفتم و چندسالی را با قرص هایی که آن روانپزشک حاذق برایم تجویز کرده بود سپری کردم. «دِپاکین» آچار فرانسه شاهکار آن روانپزشک بسیار معروف بود.

یکبار وقتی داشتم اتاق معاینه او را ترک می کردم اتفاقی صورتم را برگرداندم و چشمم به صورت پزشک افتاد و برای یک لحظه تصویری از چهره او دیدم و به یقین دانستم که این پزشک خودش اگر بیشتر از من بیمار نباشد دردش کمتر از من نیست و او نمی‌تواند من را درمان کند.  این را به وضوح در درون دانستم و مطب او را برای همیشه ترک کردم و اگر از من سوال می‌کنی که برایت تعریف کنم که چطوری به این باور رسیدم که آن دکتر نمی‌تواند دردهای من را درمان کند، در پاسخ برایت بگویم که شما برای همین اینجا هستی تا پاسخ این سوال را دریافت کنی و من برای همین اینجا هستم تا پاسخ این سوال مهم را برایت بنویسم. باید با هم وقت صرف کنیم و «داستان بازگشت» را بخوانیم و بنویسیم تا پاسخ این سوال در درون مان فهمیده شود. به قول مولانا در دفتر اول مثنوی: «خود تو در ضمن حکایت گوش دار…» 

اکنون که این خطوط را برایت می نویسم آشکارا و به یقین می دانم که بسیاری از روانپزشک ها هیچ شناختی از «روح انسان» ندارند و اصولا مطالعه «حقیقت انسان» در محدوده دانش و تخصص ایشان نیست! آنها «روان پزشک» هستند و ما «روح پزشک» نیاز داریم! «طبیب جان» می‌خواهیم. 

یاد دوران دانشگاه مان افتادم که دوستان با گیتار برقی آن سر و صداهای عجیب و غریب را در می‌آوردند و من با صدایی عجیب و غریب تر و خش دار عربده سر می دادم که:

رفتم به «طبیب جان»، گفتم که ببین دستم

هم بی دل و «بیمارم»، هم عاشق و سر مستم

چندی پیش با دوست جدیدی نزد یک روانپزشک معروف رفتیم که قرار بود برای مشکل او درمانی ارائه دهد و همانجا بود که این حرف تاریخی و شاهکار «آقای دکتر روانپزشک رئیس کمیسیون پزشکی» به دوست بیمار من گفته شد که:

«زندگی پس از مرگ‌ را بگذار برای پس از مرگ!»

این دوست بی چاره من درگیر  «ماموران سازمان» شده بود و برای یافتن راه چاره به این جلسه کمیسیون پزشکی مرا دعوت کرده بود که این شاهکار تاریخی «آقای دکتر روانپزشک رئیس کمیسیون پزشکی» به عنوان کلید حل مشکل به دوست بیچاره من گفته شد که «زندگی پس از مرگ را بگذارد برای پس از مرگ» و فعلا به زندگی اینجا فکر کند و تمرکز کند. پول در آوردن، شاد بودن، ازدواج کردن، احیانا بچه دار شدن و راحت و شاد زندگی کردن و… آقای دکتر روانپزشک رئیس کمیسیون پزشکی فرمودند که اینها چیزهای مهمی است که فعلا باید به آن فکر کنی.

آری اینچنین است، یک دکتر روان پزشک یا روانکاو در خوش بینانه ترین حالت ممکن می‌تواند یک زندگی عادی و طبیعی و شاد برای ۵۰ سال زندگی آینده شما ایجاد کند ولی برای ۴۵۰ سال باقی مانده آیا هیچ ایده و درمانی دارد؟؟ 

اینکه ما ۵۰۰ سال زندگی  می‌کنیم را در داستانهای قبلی برایت تعریف کردم یا اینکه در داستانهای بعدی برایت تعریف خواهم کرد و موضوع این داستان ما نیست ولی همین قدر برایت بگویم که این «خبر خیلی مهم» را آن روز در سالن اجتماعات طبقه ۱۹  آن برج تجاری لوکس برای کارمندان آن شرکت خبر دادند و ما آن روز دانستیم که ۵۰۰ سال زندگی می کنیم و نه ۵۰ سال.

یک دکتر روانپزشک در بهترین و خوش بینانه ترین حالت می تواند برای ۵۰ سال آینده تو یک زندگی شاد و سالم فراهم کند نه بیشتر از آن و ما آیا برای آن ۴۵۰ سال باقی چه کار باید بکنیم؟!

 آقای دکتر روانپزشک رئیس کمیسیون پزشکی را فعلا فراموش کنیم و برویم سراغ دکتر روانپزشک خودم که بعد از ورشکست شدن پیش او رفتم. این آقای دکتر روانپزشک اولین دکتر روانپزشک نبود که من پیش او رفته بودم. هفت سال قبل هم، پیش از آنکه به آمریکا مهاجرت کنم، نزد آقای دکتر روانپزشک دیگری رفته بودم که اتفاقا او هم برایم «دِپاکین» تجویز کرد با چیزهای دیگری که یادم نیست ولی یادم هست حداقل ۵ سال تا قبل از اینکه به سیاتل پرواز کنم قرص های آن روانپزشک اول را مصرف کردم و اتفاقا آن قرص ها بسیار به من کمک کرد تا بتوانم بهتر کسب و کار شرکت را اداره کنم و اگر نبود آن آقای دکتر روانپزشک اولی من هرگز نمی ‌توانستم شرکت را ادامه بدهم و قرص های او بود که من را برای ۵ سال آرام و متعادل کرد و توانستم با آرامش و تدبّر بیشتری مدیریت شرکت و کارمندان را انجام بدهم و موفقیت خوبی در شرکت حاصل کردم تا جایی که یک وکیل رسمی از شرکت مایکروسافت در سیاتل برایم دعوت نامه رسمی فرستاد و من با استفاده از آن دعوت مایکروسافت توانستم ویزای بیزنس برای آمریکا دریافت کنم و یک بلیط هواپیما خریدم و اقامت هتل و دیگر چیزها توسط شرکت مایکروسافت در ایالت واشنگتن در شمال غرب آمریکای شمالی انجام شده بود و هنگامی که هواپیمای من در «فرودگاه سیتاک» فرود آمد تازه یادم افتاد «دِپاکین» را فراموش کرده‌ام! فرودگاه «سیتاک» بین شهر «سیاتل» و «تاکوما» قرار دارد و به همین دلیل به آن «سیتاک» می‌گویند.

زندگی جدید و اعجاب انگیز خودم در سیاتل را بدون قرص شروع کردم.

یک سال اول مشکلی نداشتم تا وقتی در شهر شیکاگو گرفتار «ماموران سازمان» شدم. 

خواهش می‌کنم از من نخواهید در مورد ماموران سازمان اکنون برایتان تعریف کنم که امکانپذیر نیست. شما در خصوص سازمان و مامورانش در آینده زیاد از من خواهید شنید ولی اکنون همینقدر برایت بگویم که مزاحمت های فراوان آن دو مامور مخفی «لیندا» و «امی» زندگی در شیکاگو را برای من سیاه کرد و باعث شد نتوانم وظایف خودم را در قبال شرکتی که من را استخدام کرده بود به خوبی انجام بدهم! همه فکر و ذکر من آن سازمان سیاه لعنتی بود با مامورانی در ظاهر مودب و باوقار که زندگی در شیکاگو را برای من سیاه کردند. سرانجام یک روز صبح در آن اتاق کنفرانس کوچک در حضور «مت» ، «مایک» مدیری که پس از من در شرکت استخدام شده بود این جمله کوتاه و عجیب را به من گفت که: 

»I let you go«

ابتدا کمی گیج بودم که یعنی چه «اجازه می دهد که من بروم!؟» البته که من اجازه دارم که بروم و از پله های شرکت پایین آمدم و رفتم. چند قدمی در خیابان بیشتر راه نرفته بودم که دیدم موبایل من از کار افتاده است! بعد رفتم داروخانه تا قرص های تیروئیدم را بگیرم که مسئول داروخانه گفت بیمه شما لغو شده و فردا صبح وقتی یک نامه از دفتر ویرجینیا شرکتمان دریافت کردم که آنها پول بلیط یکطرفه به تهران و هزینه های دیگر خروج من از آمریکا را پرداخت خواهند کرد و ویزای H1B من تا ۴۵ روز دیگر هم معتبر خواهد بود تازه فهمیدم که «I let you go»  یعنی من «اخراج شده ام!»

شرکت پُستی آمریکا FexEx بسیار جالب کار می‌کند. هر محموله پستی را برای هر نقطه از آمریکا به ایشان تحویل بدهی فردا صبح به دست طرف مقابل رسیده است! نامه اخراج خودم را که دریافت کردم به این فکر افتادم که چرا من اخراج شدم؟! و اولین پاسخی که در ذهن من زنگ زد واژه «دپاکین» بود.

قرص «Depakin» نام تجاری دارویی بود که روانپزشک برایم تجویز کرده بود و نام علمی آن «Sodium Valproate» است. این دارو در اصل برای درمان صرع استفاده می‌شود ولی روانپزشک اول و دوم من هر دو با دوز خیلی کم آن را برای متعادل کردن واکنش های روانی مغز تجویز می‌کردند. بعدها که برخی دوستانم را نزد همان روان پزشک فرستادم و برای ایشان هم دپاکین تجویز شد متوجه شدم این دارو آچار فرانسه دکتر من است و بیماران دیگر را هم با همین روش درمان می‌کند. وقتی در «وینچستر» در خانه «دان» زندگی می‌کردم این قرص را به او پیشنهاد کردم. او هم تحقیق کاملی در خصوص آن انجام داد و به من گفت که این قرص در اروپا خیلی هم طرفدار دارد و حتی یک گروه موسیقی به این اسم ایجاد شده است. «وینچستر» نام شهر کوچکی در «ایالت ویرجینیای» آمریکاست. البته شهری با همین نام در کشور انگلستان هست که هیچ ربطی به داستان ما ندارد. 

با خودم فکر کردم شاید مصرف نکردن «دپاکین» دلیل این اتفاق ناخوشایند و «اولین اخراج» زندگی من است! آن روزها هنوز به این چیزها اعتقاد نداشتم که «کسی یا چیزی» «برنامه خاص دیگری» برای زندگی من تدوین کرده است و ادامه حضور من در آن شرکت وینچستری در ویرجینیای شمالی که من را برای مدیریت دفتر شیکاگو استخدام کرده بودند مطابق برنامه او نیست و من باید از «بامبوسولوشن» اخراج شوم. مصرف نکردن قرص ها شاید واسطه‌ای باشد برای اجرای فرمان «فرشته مهربان» و «پدر ژپتو» اینگونه خواسته است که من اخراج شوم. آری به این چیزها هیچ اعتقادی نداشتم و با خودم فکر کردم حتما عدم مصرف دپاکین من را از تعادل خارج کرده است و برای همین نتوانستم وظایف خودم را در بامبوسولوشن خوب انجام بدهم و شاید هم رفتار خوبی با «جن» مدیر ارشد خودم در آن میهمانی شیکاگو نداشتم و همین باعث شده است که «جن» با «راب» حرف بزند و برنامه اخراج من را چیده است و خلاصه اینکه صدها و هزاران فکر دیگر کردم که شاید دلیل اخراج من بوده است ولی در آن زمان هرگز به این فکر نکردم که «پدر ژپتو و فرشته مهربان» برنامه بهتری برای زندگی من دارند و زمان زندگی شگفت انگیز من در شیکاگو دیگر تمام شده است و باید مدتی به واشنگتن دی سی بروم و از آنجا به نیویورک بروم و با «اتوبوس نیویورک به تهران» مستقیم به تهران باز گردم و باقی ماجرا که شما بهتر از من می‌دانید.

در آمریکا بیشتر اسم ها را کوتاه شده صدا می‌کنند. مثلا:

«جن» مخفف «جنیفر» مدیر ارشد من در شیکاگو بود. از آن زن هایی که همه مردها از او می ‌ترسند.

«دان» مخفف «دانالد» صاحب خانه من در وینچستر شهر کوچکی در «ویرجینیای شمالی» بود.

«مت» مخفف «متیو» دوست و همکار من در دفتر شیکاگو نزدیک همان برج معروف شیکاگو بود.

«مایک» مخفف «مایکل» مدیر جدیدی که پس از من در شرکت استخدام شد و من را اخراج کرد.

«اتوبوس نیویورک به تهران» موضوع داستان دیگری است که در ادامه خواهد آمد.

وقتی «مایک» به من گفت: «I let you go» «و از شرکت بامبو اخراج شدم» اولین کاری که کردم این بود که دنبال دکتر روانپزشک گشتم چون فکر می‌کردم قرص نخوردن دلیل اخراج من بوده است. نگران خروج خودم از آمریکا نبودم برایم مسلم بود که من به دلیل همان نامه دعوت رسمی که از مایکروسافت دارم و به دلیل جایزه ای که از مایکروسافت در ویرجینیا دریافت کردم و ما فقط ۳ نفر در «ویرجینیا، مریلند و دی سی» هستیم که این جایزه را دریافت کرده ایم به راحتی می توانم کار بهتری پیدا کنم و همین گونه هم شد و یکی از زیر مجموعه های سازمان ملل در واشنگتن دی سی نمی دانم از کجا من را پیدا کرد و سارا خانم ۵۰ ساله ای بود که آنقدر به من زنگ زد تا پیشنهاد شغل ۱۲۰ هزار دلاری او را پذیرفتم و آماده شدم تا ۱۵ روز آینده به شهر دی سی مهاجرت کنم.

واقعا مهاجرت بود  چرا که از «سیاتل بارانی» در «north-west» آمریکا بیایی به «mid-west» در «شیکاگو طوفانی» و از اینجا بروی به «east-coast» یعنی «شهر دی سی» واقعا یک مهاجرت به حساب می‌آید. مردم غرب آمریکا به راحتی برایشان امکان پذیر نیست به شرق مهاجرت کنند. نه تنها چند ساعت اختلاف زمان داریم بلکه فرهنگ مردم و سبک زندگی و حرف زدن و حتی راه رفتن آدم های «ریلکس کالیفرنیا» فرق می کند با آدم های بسیار «جدی و رسمی» پایتخت دی سی با آن کت و شلوار هایی که ماهرانه با رنگ کراوات شان هماهنگ شده است و من وقتی برای اولین بار از غرب به شرق آمدم خودم را در کشور جدیدی احساس می‌کردم.

با زحمت بسیار زیاد یک ویزیت از دکتر رواپزشک گرفتم و پیدا کردن و خرید قرص ها داستان مفصل دیگری است که اگر اکنون بخواهم برایت تعریف کنم بسیار طولانی خواهد شد! همین قدر بگویم که در نهایت قرص ها را برادرم از تهران خریداری کرد و برایم با پُست ارسال کرد به خانه دان در وینچستر و این سریعترین و ارزان ترین راهی بود که می‌توانستم دپاکین را دوباره شروع کنم.

دپاکین را دوباره شروع کردم و کت و شلوار مشکی و قهوه‌ای و سُرمه‌ای تهیه کردم با پیراهن های سفید از آن مدل که دکمه آستین ندارد و باید چیزی فلزی به آن وصل می‌کردیم که اکنون اسمش را یادم نیست و ۸ رنگ و مدل بسیار زیبا کراوات بیزنس استایل و کفش های رسمی مشکل براق با سلیقه سارا خانم که من را استخدام کرد خریدم. شیک‌تر از اصغر فرهادی وقتی روی فرش قرمز برای دریافت جایزه‌ اُسکار می‌رود ما در سر کارمان حاضر می‌شدیم. 

کارمند سازمان ملل بودیم و در رستوران های مجلل «World Bank» و «IMF» غذا می‌خوردیم و در «G Street»کافی سفارش می‌دادیم و زندگی جدید من اینگونه در واشنگتن دی سی پایتخت کشور آمریکا شروع شد.

         همه این چیزها را «دان» به من یاد داد. او به من گفت در دی سی به خصوص وقتی من یک شغل دولتی دارم باید خوب لباس بپوشم. برایش توضیح دادم در سیاتل و  در کالیفرنیا اینجوری نبود و ما با «شلوارک و صندل» سر کارمان حاضر می شدیم. هفته‌ای یک روز در خانه کار می‌کردیم و هفته‌ای یک روز هم می‌توانستیم سگ مان را به محل کار ببریم. او برایم توضیح داد اینجا با کالیفرنیا فرق دارد و هیچکس اینجوری سر کار نمی‌رود به خصوص اگر شغل دولتی دارد و اگر می خواهی در کارت موفق بشوی باید پیراهن سفید رسمی بدون دکمه و کفش رسمی مشکی بپوشی و کراوات های زیبایی با رنگ کت و شلوارت ست کنی و اینها در پذیرفته شدن تو در سر کار مهم و اساسی است. آموزشهای دان را مو به مو اجرا کردم اگر چه پوشیدن کت و شلوار برایم بسیار دشوار بود و عادت نداشتم ساعت ۸ صبح سر کار حاضر باشم ولی نهایت تلاش خودم را کردم تا اینگونه باشم.

         ساعت ۸ صبح سر کار حاضر بودیم و تا ساعت ۴ بعد از ظهر که از سر کار خارج می‌شدیم حداکثر ۱ ساعت کار مفید انجام داده بودیم. ایران و آمریکا هیچ تفاوتی ندارد، شما اگر برای دولت کار می‌کنید یعنی در واقع کار خاصی انجام نمی‌دهید و همان یک ساعت کار کافی است تا شما را اخراج نکنند و در عوض کار کردن باید بیشتر در ارتباطات خودتان و هماهنگ بودن رنگ کراوات و لباس خودتان دقت داشته باشید و البته باید در ارتباطات اجتماعی موفق باشید تا توسط دیگر کارمندان پذیرفته شوید و امنیت شغلی داشته باشید. باید در لابی های محل کار خوب مشارکت کنی و دوستان زیادی داشته باشی و اینها شرط موفقیت تو و ماندگار شدن تو در کار دولتی خواهد بود.

         شانس بزرگ من این بود که فرهاد مدیر ارشد دپارتمانی که من کار می‌کردم یک ایرانی بود و گرچه بسیار تلاش می‌کرد هموطن بودن مان تاثیری در کار حرفه‌ای ما نداشته باشد ولی من تا حدود زیادی مطمئن بودم اینجا به خوبی پذیرفته خواهم شد و اخراج نمی‌شوم. همین گونه هم شد. آنها خیلی خوب من را پذیرفتند، برایم تقاضای گرین کارت کردند و فرهاد به من گفت که به دلیل سفری که چند ماه دیگر به ژاپن خواهیم داشت برای من تقاضای UN Passport کرده است. من تا چند ماه دیگر پاسپورت سازمان ملل دارم و به همه کشورهای جهان بدون ویزا می‌توانم مسافرت کنم و تا یکسال و نیم دیگر گرین کارت اقامت دائم آمریکا را خواهم داشت و اینجا در پایتخت کشور آمریکا در بهترین منطقه بلوار ماساچوست یک خانه ویلایی دو طبقه دربست در اختیار من است و کارتهای اعتباری دارم که می‌توانم تا ۵۰ هزار دلار خرج کنم بدون اینکه پول داشته باشم و هر دو هفته ۵ هزار دلار به کارت اعتباری من واریز می‌شود و من دوستان بسیار نازنین و خوبی از بیشتر کشورهای جهان در سر کار دارم و گویی همه چیز محیاست برای یک زندگی لوکس و راحت در پایتخت آمریکا اگر آن ایمیل لعنتی را از ماموران سازمان دریافت نمی‌کردم!

         فرهاد رئیس من و جعفر آقا کارمند صندوق بین المللی پول ایرانی هستند. جی و کومر همکار هندی من و باور روسی و مایک کارمند زحمت کش آمریکایی و تنها کسی است که واقعا کار می‌کند. ظهر ها در رستوران های عراقی، افغانی، هندی، لبنانی و ایرانی غذا می‌خوریم و بعد از نهار در خیابان جی در صف طولانی کافی با هم گپ می‌زنیم و مردمی که جلوی بانک شعار می‌دادند را تماشا می‌کردیم. جنبش ۹۹٪ همچنان پس از دو سال ادامه دارد و مردمی هر روز جلوی بانک شعار می‌دهند.

         در اتوبوس نشسته بودم و از «Dupont Circle» به سمت «Massachusetts  Avenue» خانه کارلین در حرکت بودم که لیندا یکی از ماموران سازمان یک ایمیل به آدرس «Hush Mail» من ارسال کرد و من دوباره ناراحت شدم و به هم ریختم و تصمیم گرفتم آمریکا کشور رویاها با آن همه مزایا را برای همیشه ترک کنم. «سازمان و مامورانش» «شیکاگو و دی سی» را برای من سیاه کردند!! آن زندگی رویایی شیکاگو و آن زندگی مرفه دی سی را رها کردم برای اینکه مزاحمت های لیندا دیگر در حد تحمل من نبود. به وضوح دانستم که قرص نخوردن دلیل اخراج من نبوده است بلکه این مزاحمت های سازمان و مامورانش بود که من را اذیت می‌کرد و نمیتوانستم کار کنم و زندگی در آمریکا دیگر برایم قابل تحمل نبود.         یک مرخصی ۲۰ روزه از محل کارم گرفتم، به همه دوستانم گفتم برای مرخصی می روم، حتی بلیط کنسرت «Jennifer Lopez» در «Verizon Center» را برای زمان بازگشت خودم خریداری کردم و یک بلیط رفت و برگشت از دی سی به استانبول و از آنجا به تهران و دوباره به استانبول و دی سی تهیه کردم و خاک آمریکا را برای همیشه ترک کردم.

کلاهی با پرچم آمریکا در سر دارم وقتی با دو چمدان و دو کیف لپ تاپ در فرودگاه منتظر پرواز به ایران هستم. جمله‌ای که روی تی شرت من نوشته شده است را بخوانید:

The geek shall inherit the earth

این تی شرت را وقتی در سیاتل بودم از فروشگاه مایکروسافت خریداری کردم. بعدها کسی در یک کلاب به من گفت که روی تی شرت تو جمله‌ای کفر آمیز نوشته شده است. جمله روی تی شرت من بر خلاف کلام کتاب مقدس می‌گوید که: «نخبگان بهتر است وارثان زمین باشند.»

روی تی شرت من نوشته نخبگان باید وارثان زمین باشند در حالی که در کتاب مقدس میخوانیم: «صالحان وارثان زمین خواهند شد.»

ببین چطور بیل گیتس و ایلان ماسک خودشان را صاحبان زمین می‌پندارند و حال اینکه اینگونه نیست و جریان هستی حتما بر خلاف برنامه ایشان پیش می‌رود.

آیا می‌خواهید بیشتر در مورد نوشته روی این تی شرت بدانید دو فایل صوتی زیر را بشنوید…

شمس دین ۱ – اصل اصل اصل دین

شمس دین ۲ – اصل اصل اصل جنگ

این داستان ادامه دارد….

پی نوشت: خیلی عذر می خواهم جناب آقای دکتر روانشناس رییس کمیسیون پزشکی کشور ولی باید خدمت جنابعالی عرض کنم که این احمقانه ترین حرفی است که در چند سال گذشته شنیده‌ام که: 

«زندگی پس از مرگ را بگذار برای پس از مرگ!!!» 

خدمت جنابعالی عرض کنم که همه انسان های عاقل در طول تاریخ بر خلاف حرف شما می گویند که: «حاصل اعمال و افکار و گفتار و کردار ما در این دنیا و کاری که اینجا می کنیم را با خودمان می بریم و زندگی ابدی ما بستگی به نحوه زندگی این دنیایی ما دارد» همه عاقلان تاریخ بر خلاف نظر شما دکتر روانشناس رئیس کمیسیون پزشکی کشورم را ارایه می کنند که: 

«زندگی پس از مرگ را اینجا باید بسازیم»

عزیز من!‌ همه انبیاء الهی آمدند تا به ما بگویند: «اینجا کاشتن است و آنطرف برداشتن است» در قرآن آیا نخواندی که: «اینجا مزرعه است؟!» البته که شما ممکن است قرآن و انبیاء الهی را قبول نداشته باشی ولی نداریم انسان عاقل در کل تاریخ که حرف شما را تایید کند! از سقراط و افلاطون و ارسطو و شیخ الرئیس ابو علی سینا و حکیم ابو نصر فارابی و حکیم ابوالقاسم فردوسی و خواجه نصیر الدین طوسی و شمس و مولانا و حافظ و سعدی و … همه این بزرگان بر خلاف چیزی که شما به دوست عزیز بیمار من پیشنهاد دادی گفته‌اند!

استاد در یکی از سخنانشان فرمودند ما اول باید آدم شویم و بعد پزشک شویم که چه خوب و سنجیده سخن فرمودند و صد البته که ما اول باید آدم شویم بعد پزشک شویم یا مهندس شویم یا وکیل شویم یا … ولی افسوس که سازمان هولناک تخریب همه مفاهیم و ارزشهای زمان ما را وارونه جلوه داده است و ذهن من مهندس خارج از کشور تحصیل کرده برگزیده مایکروسافت کارشناس ارشد سازمان ملل را و شما دکتر روانپزشک رییس کمیسیون پزشکی کشورم را چنان تاریک کرده است که از فهم و درک بدیهی ترین مفاهیم انسانی عاجز شده ایم! عزیزی که اینجا را می خوانی قبول کنی یا قبول نکنی و خوشت بیاید یا بدت بیاید ماها آدم های بسیار بدبخت و گمراهی هستیم گرچه ممکن است بسیار شیک کراوات زده باشیم و کارشناس ارشد فلان و بهمان باشیم یا دکترای فوق تخصص این و آن باشیم ولی در عین حال بدبخت و گمراه هستیم و طبیب می‌خواهیم…

8 دیدگاه

  • ناشناس

    سلام،خیلی ممنون که سرگذشتتان را مینویسید،لطفا ادامه‌اش را ارسال کنید،من محتاج این حرفها هستم،بند آخر چقدر قشنگ گفتید ماها بدبخت و گمراهیم و طبیب میخواهیم،سپاس که وقت می‌گذارید.

    • شمس دین

      سلام و احترام و ممنون از شما که توجه می فرمایید.
      چشم به امید خدا ادامه مطالب هم ارسال می شود. فقط حجم مطالب خیلی زیاد است و به تدریج ارسال می شوند. پیشنهاد می کنم فایل های صوتی «دروس مسیر بازگشت» را هم مطالعه بفرمایید…

  • بنده خدا

    سلام و درود

    واقعیت این است که در این روزگار کم می توان چنین تجربیات و سرگذشت و چنین دریافت های ناب و دست اولی پیدا کرد.
    بنده هم مانند شما در زمینه تکنولوژی عمری را گذرانده و شرکت داری کرده ام و سالهاست که به دنبال خودم هستم….

    خوشحالم از این که از طریق این سطور با شما آشنا شدم.

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *