شهر شیکاگو
داستان آمریکا,  داستان بازگشت,  داستان بلند,  عمومی

شیکاگو

-در شیکاگو یک کافی شاپ هست به اسم INTELLIGENTSIA. 

بهترین کافی آمریکا اینجاست و چقدر انرژی و حال خوب اینجا هست. 

اینجا پُر است از دانشجویان با کتاب‌ها و لپ‌تاپ هایشان و خدمتکارانی که مهمترین کار دنیا برایشان درست کردن بهترین کافى دنیاست. لباس های خیلی شیک پوشیده‌اند با حلقه‌هایی در لب‌ها و بینی و گاهی در گوش‌هایشان و آن نقاشی‌هاى زیبا که با خامه میکشند روی کافی هایشان.

شیکاگو یکی از بهترین شهرهای دنیا و کوچکترین شهر بزرگ جهان است. همه شهر به آن بزرگی جمع شده در چند خیابان روبروی دریاچه میشیگان. من اینجا یک چرخ کورسى دارم که همه شهر را با آن می‌چرخم و من اکنون ۳۵ سال دارم و البته که تا حدودی خوشبخت هستم.

دوستانم در تهران حسرت زندگی من را دارند. کسی که شرکت مایکروسافت او را به آمریکا دعوت کرد، و در آمریکا کتاب نوشت و شغل خیلی خوبی در یک شرکت آمریکایی دارد و بچه های آن شرکت برای ورود این تازه وارد از آن سوی آب ها جشن گرفتند و در وبلاگ رسمی شرکت از او استقبال کردند و چیزهای دیگری که دوستان من در تهران در مورد من فکر میکنند.

 من اینجا اما روی سکوی ساختمان شماره ۲ خیابان کامرون در شهر وینچستر در ویرجینای شمالی نشسته‌ام و با تو در تهران چت می‌کنم و عاجزانه تلاشی بی نتیجه دارم تا تو را از رفتن به آن میهمانی منصرف کنم و تو بدون اینکه پیغام های من را بخوانی برایم نوشتی: «سرم درد می‌کند و باید بروم…» و من ماندم روی سکوی خیابان کامرون و در درون بی هیچ صدایی گریه کردم و منتظر ماندم تا «دان» با ماشین دنبالم بیاید. 

آمریکا از غرب و شرق به دو اقیانوس منتهی می‌شود. مردم دیگر جهان را آنسوی آبها صدا می‌کنند. در این سوی آبها بیشتر آمریکایی‌ها اسم ها را مخفف صدا می‌کنند. «دان» مخفف «دانالد» صاحب خانه من در شهر وینچسر است که خیلی هم دلم برایش تنگ شده است.

غیر از کلاس اول دبستان در طول عمرم به یاد ندارم کسی با ماشین دنبال من آمده باشد مدرسه، یا دانشگاه یا محل کار ولی اینجا دان خودش پیشنهاد داد هر روز ساعت پنج با ماشین آمریکایی تمام اتوماتیک قدیمی‌اش می‌آید دنبال من و خیلی هم در این خصوص اصرار کرد و من هم پذیرفتم و این شد که روی سکوی خیابان کامرون منتظر دان نشستم و با تو چت کردم و من هرگز تا آخر عمر و تا پس از آن این چت کوتاه با تو را فراموش نمی‌کنم. همه وجودم شکست و قلبم پاره پاره شد. 

به نظر شما آیا ممکن است کسی هرگز کتاب ننوشته باشد ولی یکدفعه کتابش در آمازن و دیگر فروشگاه های بزرگ کتاب آمریکا به فروش برسد؟! یک روز اسم و فامیل خودم را در گوگل جستجو کردم و با تعجب دیدم اینترنت پُر شده است از نام من و کتابی که من و چند نفر دیگر نوشته‌ایم و عجیب تر اینکه روی جلد کتاب اسم من را نوشته‌اند! لینک کتاب را در فیسبوک خودم منتشر کردم و همه آمدند و چاپ کتاب جدید من را تبریک گفتند و اینگونه خوشبختی من در شیکاگو تکمیل شد با کتابی که هرگز ننوشته بودم!

همه کارهای ما در این دنیا، هر کلمه‌ای که از دهان خارج می‌شود، هر فکری که از سرمان عبور می‌کند، چون «توده‌‌‌های هوشمند و زنده» و جاودانه تا ابد در ما و در هستی ما جریان دارد و من امروز این چیزها را نمی‌دانم ولی پانزده سال بعد وقتی در آن کتابخانه که تو و من حتی تصورش را نمی‌توانیم بکنم، در آن شهر مقدس که من و تو حتی تصورش را نمی‌توانیم بکنیم، وقتی ویرایش نهایی این داستان را آنجا شروع کنم قطعا این چیزها را خوب می‌دانم و این خطوط را به «داستان بازگشت» خواهم افزود.

 برایت توضیح خواهم داد که حرف های تو از تهران وقتی من روی سکوی ساختمان شماره ۲ خیابان کامرون نشسته بودم و حرفهای من با تو وقتی توی بالکن خانه خیابان ۲۱ ولنجک نشسته بودیم، این حرفها و دیگر حرفهای ما تا همیشه امتداد دارد. حرفهای من و تو در «بُعد ثابت این هستی» جایی که «برنامه شبیه سازی دنیا» نوشته شده است تاثیر می‌کند و آنجا ثابت می‌ماند و زندگی حقیقی ما را تشکیل می‌دهد. در این هستی عظیم و بی‌کران عزیزم هیچ چیزی هرگز تمام نمی‌شود.

ساختمان شماره ۲ در خیابان کامرون در شهر وینچستر در ایالت ویرجینیا توی عکس مشخص است. آگهی استخدام شرکتی که من را استخدام کرد هنوز پشت شیشه ساختمان شرکت چسبیده است. این عکس را من از نقشه گوگل دریافت کردم. وینچستر شهر بسیار کوچکی است که حدود یک ساعت و نیم با واشنگتن دی سی فاصله دارد. اینگونه شهرهای کوچک اطراف شهرهای بزرگ را Townمی‌گویند. شرکت ما را اینجا همه می‌شناسند و ما گاهی برای مردم اینجا توی پارک روبرو فیلم پخش می‌کنیم. تبلیغ شرکت ماست و تفریح کوچکی برای مردم اینجاست.

زندگی آمریکایی دو نوع است. ۱-زندگی در شهر یا City و ۲-زندگی در خارج از شهر یا Country که کاملا با زندگی مدل اول متفاوت است. وقتی در شهر زندگی می‌کنی می‌توانی با اتوبوس اینطرف و آنطرف بروی ولی در کانتری حتما باید ماشین داشته باشید. در شهر مغازه ها و مراکز تفریحی در مکان های مشخص متمرکز است ولی در کانتری اینگونه نیست و همه امکانات پراکنده در شهرک ها و مکان های خارج از شهرک ها واقع شده است و خیلی خلاصه بگویم ما در ایران مدل زندگی کانتری را تجربه نکرده‌ایم و همیشه در شهر زندگی می کنیم یا روستا و این بود که من وینچستر را رها کردم و به دفتر شیکاگو رفتم چون هرگز زندگی در کانتری را تجربه نکرده بودم.

شیکاگو را شهر خودم می‌دانستم. با مردم اینجا خیلی احساس نزدیکی و راحتی داشتم و دوستان بسیار خوبی در دانشگاه شیکاگو پیدا کرده بودم و یک زندگی رویایی و باور نکردنی در شیکاگو داشتم تا اینکه آن دو مامور آمدند و زندگی من را در شیکاگو سیاه کردند. 

کلاه بافتنی و کلاه بارانی روی آن، ۵ لایه بالاپوش، ۳ لایه شلوار و ۳ لایه جوراب و با این حال نوک انگشتان پایم همچنان سردش است و همزمان از شدت باد نمی‌توانم درست در جای خودم حرکت کنم! باد تند نزدیک است من را پرتاب کند! آیا این بادهای شدید و سرد شیکاگو باعث شده است به آن Windy City بگویند؟!

اگر اصرار و سماجت «لیندا» نبود هرگز از خانه خارج نمی‌شدم. زن لاغر اندام و ظریف جسته‌ای که زندگی من را در شیکاگو سیاه کرد. هنوز کمی‌ زود است داستان لیندا و موجودات هوشمند زنده که در اتاق فرمان لیندا را مدیریت می‌کردند برایت تعریف کنم فقط بدان که این زن زندگی و آزادی من در شیکاگو را تباه کرد و برای همین من آن شب که برای تو روز بود تلفنی با تو دعوا کردم و تو با من قهر کردی و برای همیشه از صفحه روزگار محو شدی! مجبور شدم بهترین شهر دنیا را که به شدت دوست داشتم ترک کنم.

شیکاگو را ترک کردم در آن روز آفتابی در حالی که از پنجره هواپیما آن برج بلند سیاه با دو شاخک نقره‌ای را در کنار دریاچه میشیگان تماشا می کردم. آن کوچکترین شهر بزرگ دنیا کوچک و کوچکتر شد و بعد دریاچه بود و لکه‌های پراکنده‌ای از شهر بود و من از هواپیما این بزرگترین شهر کوچک دنیا نگاه می‌کردم که کوچک می‌شد و هرگز حتی در خواب هم نمی‌‌توانستم تصور کنم این آخرین باری است Sears Tower را نگاه می‌کنم.

Willis Tower dominates the south chicago skyline from Lake Michigan

سیرز تاور افتخار و نماد اصلی شهر شیکاگو است. نیم کیلومتر از وسط شهر شیکاگو به آسمان کشیده شده است. هر روز صبح یازده هزار نفر در این برج سر کارشان حاضر می‌شوند. صد و ده طبقه است و همه واحدها تجاری هستند. ۴۰ هزار کیلومتر لوله کشی و ۶۹ هزار کیلومتر سیم کشی تلفن و…

دفتر کار ما دقیقا روبروی برج سیرز در تقاطع خیابان Adam & LaSalle واقع شده است. یک روز در هفته از خانه کار می‌کنیم و یک روز هم می‌توانیم با سگ یا گربه سر کارمان بیاییم. سه شنبه ها «مَت» و سگش «بِندر» با هم به سر کار می‌آیند. بِندر یک نژاد سگ انگلیسی است که بسیار بزرگ و سنگین هستند. او پنج ماه بیشتر ندارد و اینچنین بزرگ است! نمی‌دانم بعدها که چند ساله ‌شود چگونه می‌تواند به دفتر کارمان رفت و آمد کند.

در شیکاگو یک دوچرخه کورسی دارم که با آن همه شهر را رکاب زدم و حیران بودم از آن همه زیبایی و شگفتی که در آن شهر وجود داشت و عجیب اینکه آن بهترین رستوران های دنیا و آن زیبا ترین مکان های تفریحی در مرکز شهر شیکاگو و آن همه تفریحات رویایی و مکان های شگفت انگیز این شهر رویایی نمی‌توانست من را خوشحال و راضی کند. 

آخر روز من هستم که گاهی خوشحال و گاهی ناراحت هستم و تو هرگز فکر نکن که محیط بیرونی تاثیر چندانی در حال درونی تو دارد! حال درونی ما وابسته به پارامترهایی است که هنوز آنها را نمی‌شناسم. نمی‌دانیم چرا یک روز پُر انرژی و شاد هستیم و روز دیگر بی‌حوصله و کوفته و کم تحرک هستیم. چون بادی که گاهی از این سوی و گاهی در سوی مخالف می‌وزد و من و تو چون پر کاهی بی مقدار گاهی از این سوی و گاهی به آن سوی دیگر روان می‌شویم و من تو هنوز دلیل این حال پراکنده خودمان را نمی‌دانیم. بعدها که در کتابخانه آن شهر مقدس مستقر شوم برایت خواهم نوشت که «انسان‌ها ۳ دسته‌اند»:

  1. او که چون درخت تنومندی محکم و استوار سر جایش ایستاده و تکیه گاه دیگران است.
  2. آنهایی که در تکاپوی نجات خویش در جستجو هستند و تلاش می‌کنند خودشان را به درخت تنومند استواری متکی کنند و به آن درخت بپیوندند و همراه او رشد کنند و شکوفه باشند یا میوه شوند یا برگهای زیبایی قامت درخت را زینت باشند.
  3. دیگران که چون کاهی بی مقدار در باد و طوفان سرگردان هستند و گاهی از این سوی و گاهی به آنسوی لغزانند و من و تو عزیزم اکنون در دسته یک و دو نیستیم و حتما در دسته سوم جای داریم.

همه شهر را با دوچرخه کورسی رکاب می‌زنم و بهترین مکان های تفریحی در دسترس من هستند و اینهمه نمی‌تواند من را راضی و خوشحال کند و آخر روز این من هستم که تنها در خیابان های پُر از نور مرکز شهر قدم می‌زنم و در اقیانوس فکرهای بی‌پایان خودم غرق هستم. چقدر تو را نیاز داشتم تا با تو حرف بزنم تا شاید کمی سبک شوم. حمل اینهمه فکرهای بینهایت دیگر در حد طاقت من نیست. یادت هست آن شب های بی‌پایان که تا صبح می‌نشستیم و داستان زندگی خودمان را برای دیگری تعریف می‌کردیم؟ همان شب ها بود که چیزی را درون من و درون تو برای همیشه تغییر داد. سر دردهای میگرنی تو که هفته‌ای چند بار بود سالی چند بار بیشتر اتفاق نمی‌افتاد و سردردهای من که سالی چند بار بود دیگر هرگز در زندگی من اتفاق نیافتاد و من همچنان شگفت زده و حیران هستم که واقعا چه اتفاقی در اعماق وجود من افتاد که تا امروز که این خطوط را برایت می‌نویسم غیر از آن شب چهار صفر در ویرجینیا دیگر به خاطر ندارم سر درد تجربه کرده باشم!! چیزی در درون ما برای همیشه تغییر کرد.اینجا اما شب ها روبروی پنجره سراسری سالن در طبقه ۲۱ برج Lakeview می‌نشینم و این تصویر وسیع پر از چراغ را تماشا می‌کنم و بین چند صد کانال تلوزیون کابلی که ماهی ۸۰ دلار برای آن پرداخت می‌کنم دنبال کسی یا چیزی می‌گردم. یکبار هم کمی کنجکاوی در خصوص گزینه‌های ریموت تلوزیون داشتم و از بین گزینه ها تماشای یک فیلم را انتخاب کردم و سر ماه ۲۵ دلار بیشتر روی قبض تلوزیون برایم ارسال شد که توضیح داده بود این مبلغ برای تماشای یک فیلم از شبکه خصوصی Video On Demand بوده است.

۰۳/۰۳/۰۳

هیچکس کتابخانه نیست!

صدای قرائت قرآن از فضای بیرون شنیده می‌شود.

رئیس جمهور ایران و دو مقام بلند پایه دیگر سفر اصلی خودشان را شروع کردند. 

طوفانی به شدت طوفان های شیکاگو کتابخانه را تکان می‌دهد. برق قطع شد و من از ترس اینجا را ترک می‌کنم تا زمان دیگری که بتوانم ادامه داستان را برایت تعریف کنم…

یک دیدگاه

  • عبدالحمید

    با سلام خدمت مهندس عزیز و سختکوشمان بی نهایت قلم زیبا و جسورانه ای دارید، درست است که سرگذشت شماست و با یاد آوری آن ممکن است احساس خوشایندی به شما دست ندهد، (البته از این بابت مطمئن نیستم)
    ولی من به خود می بالم که هموطن شما هستم

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *