نگفتمت مرو آنجا
-اولین بار
۲۰ سالم بود که با این شعر مواجه شدم ولی پیام آن را دریافت نکردم! رفتم همه آنجاها که گفته بود «مرو» و نرفتم آنجاها که گفته بود «برو» و…
۳۰ سال از آن زمان گذشت و اکنون در چنان باتلاقی گیر افتادهام که نه راه پس دارم و نه راه پیش! از شش جهت در فشار هستم و یکی یکی میفهمم مشکلات امروزم به خاطر آنجاهاست که رفتم و نباید میرفتم و به خاطر نرفتن به آنجاهاست که باید میرفتم. افسوس دیگر خیلی دیر شده است.
دوست عزیزی که اینجا را میخوانی و ۲۰ ساله هستی یا کمی بیشتر یا کمی کمتر…
گوش هایت را خیلی تیز کن و چشم هایت را خیلی باز کن و بشنو ببین «شمس دین» چه میگوید و حرفهایش را مو به مو اطاعت کن و بدان که «اطاعت امر» اوست که تو را در مسیر درست حرکت میدهد چرا که او «عقل کل» است و تو «جزء» کوچکی از او هستی و مگر ممکن است که «کُل» ، «جزء» خودش را فراموش کند یا چیز اشتباهی به او بگوید یا از او بخواهد؟! آیا ممکن است هوشمندی تو دستورات اشتباهی به سلول های بدن تو بدهد؟!
خیر عزیزم! او «عقل کل» است و تو «جزء» او هستی و او دقیقا میداند که تو از کدام سوی باید بروی و به کدام سوی نباید بروی پس حرفهای او را دقیق گوش کن و اطاعت کن تا ۳۰ سال بعد وقتی دیگر امکان جبران نداری درمانده و بیچارهای چون من نباشی!


