دسته‌بندی نشده

انگلیسی آمریکایی

-خلاصه این مطلب را به زبان انگلیسی در پادکست زیر بشنوید:

American English

در درس قبل گفتیم که اصل دین عشق است و محبت است.

گفتیم «خوش آمدن» و «بد آمدن» من شیوه «زندگی من» را تعیین می‌کند و این «دین من» است.

این مطلب آنقدر مهم و اساسی است که بهتر است این جلسه را هم پیرامون این موضوع با هم گفتگو کنیم. تلاش می‌کنم با داستان‌های خیلی ساده ولی مهم اهمیت و کاربرد «محبت قلب» را بیشتر با هم بررسی کنیم.

            یادتان هست مدرسه که می‌رفتیم اسم خودمان را انگلیسی روی کتاب و دفترمان می‌نوشتیم؟ اینجوری «با کلاس‌تر» بود! وقتی بزرگ شدم و یک شرکت نرم‌ افزاری تاسیس کردم «عکس خارجی‌ها» را در سایت استفاده می‌کردم. هنوز هم شرکت‌های زیادی در ایران عکس آقایان و خانم‌های خارجی را بزرگ در صفحه اول سایت استفاده می‌کنند. سایت‌مان اینجوری «با کلاس‌تر» است! اینها جایی در اعماق وجودمان ریشه دارد و گویی از کودکی اینگونه برنامه‌ریزی شدیم که «خارج» «خارجی» «نوشته‌ انگلیسی» و هر چیزی که ما را به خارجی‌ها مرتبط کند «پرستیژ» اجتماعی بالاتری برایمان دارد.

            بزرگتر شدیم «کفش و لباس برند» پوشیدیم و در محیط کار و جاهای دیگر تا می‌توانستیم از «کلمات انگلیسی»‌ استفاده می‌کردیم. خودم را می‌گویم تا می‌توانستم از کلمات انگلیسی استفاده می‌کردم. البته که بسیاری از واژه ها مربوط به کسب و کارم بود ولی آن واژه های انگلیسی را بیرون از محیط کار هم تا جایی که می‌توانستم استفاده می‌کردم و اینگونه احساس برتر بودن و خارجی بودن به من دست می‌داد.

            خارجی بودن و انگلیسی حرف زدن گویی نماد متمدن بودن و با سواد بودن و با بصیرت بودن شده بود برای من و برای بسیاری از دوستان و همکارانم و این در صنعت نرم افزار و فناوری اطلاعات در کشورمان کاملا رایج است.

            در شرکت های خصوصی و دولتی زیادی کار کردم و بسیار تجربه کردم وقتی می‌خواستیم یک محصول جدید را معرفی کنیم و به شرکت ها بفروشیم «یک خارجی» پیدا می‌کردیم حتی اگر شده یک هندی یا پاکستانی را با خودمان در جلسات معرفی و ارائه محصول همراه می‌کردیم و اینجوری فروش شرکت حسابی رشد می‌کرد. 

            هرگز قصد توهین به مردم «هند یا پاکستان» ندارم و اتفاقا خیلی آنها را دوست دارم. از این نظر که به خوبی یک انگلیسی یا آمریکایی زبان خارجی را صحبت نمی‌کنند ایشان را مثال زدم. شرکت‌های زیادی را سراغ دارم که برای فروش بهتر محصولاتشان یک خارجی را در سمینارها و جلسات فروش همراه می‌کردند و خانم‌ها و آقایان مشتری‌ گاهی با آن فرد خارجی عکس یادگاری هم می‌انداختند و هر چقدر هم کم زبان انگلیسی بلد بودند تلاش می‌کردند چند جمله یا کلمه‌ای با آن خارجی حرف بزنند و اینگونه احساس خوبی به آنها دست می‌داد. من چه می‌خواهم به شما بگویم؟!

            می‌خواهم بگویم به این چیزها دقت کنید اینها همه چیزهایی هستند که در نهاد ما نهاده شده است از زمانی که پسر بچه یا دختر کوچکی بودیم و کارتن و فیلم‌های خارجی تماشا می‌کردیم زندگی خودمان را شبیه آنها کردیم و تلاش کردیم تا آنجا که ممکن است «شبیه خارجی‌ها» باشیم. اسم و امضای انگلیسی، عکس سایت خارجی، لباس‌هایمان، کلماتی که روزانه به کار می‌بریم، دوستانمان  و همکارانی که برای فروش بیشتر با آنها دوست می‌ شویم.

            اولین روزی که از پدرم پول تو جیبی دریافت کردم «نوشابه کوکاکولا» خریدم و همانگونه که در فیلم‌ها دیده بودم همراه ساندویچ سوسیس یا کالباس با یک نان اضافه یک گاز از ساندویچ و یک جرعه از کوکاکولا یا کانادا نوش می‌کردم. غذای ظهر من در چند سال آخر مدرسه هر روز همین بود یک گاز از ساندویچ و یک جرعه کوکاکولا با همان ژست و اطواری که در فیلم‌ها دیده بودم. درب نوشابه را همانگونه باز می‌کنم که آنها در فیلم باز می‌کنند و با همان ژست ایستاده روی یک پا در حالی که پای دیگر به دیوار تکیه داده شده است ساندویچ و کوکای خودم را می‌بلعیدم. هر چه بیشتر می‌خواهم شبیه آنها باشم.

            چهل سال بعد فهمیدم که از «نظر علمی» غذا باید با بزاق دهان و با جویدن زیاد ابتدا در دهان اولین مرحله هضم را طی کند تا بعد در معده و دیگر اعضای سیستم گوارش بتواند خوب هضم شود. فهمیدم وقتی نوشابه روی لقمه غذا می‌نوشم و اینگونه نان و دیگر محتویات خیس می‌شوند و راحت بلعیده می‌شوند بدون اینکه «خوب جویده شود» بدترین آسیب را به سیستم گوارش و بدن خودم تحمیل می‌کنم.

            چهل سال بعد فهمیدم که بهتر است نشسته و با آرامش غذا بخوریم و نباید همراه غذا نوشیدنی میل کنیم و سوسیس و کالباس غذای مناسبی نیست با آن نان های خمیری ساندویچ و یک نان اضافی که همیشه سفارش می‌دادم. مضرات بسیار زیاد نوشابه را وقتی فهمیدم که چهل سال بخشی از سبک زندگی و روش غذا خوردن ما بود و هنوز هم عادت بسیاری مردم عزیز کشورمان است.

            چهل سال بعد وقتی کلکسیون بیماری بودم و دیگر امکان جبران نداشتم تازه فهمیدم غذای ایرانی‌ اینگونه نبوده است و فهمیدم سبک زندگی و غذاهای ایرانی بسیار هوشمندانه و برای بدن مفید هستند ولی افسوس که سبد غذایی ما بیشتر خارجی شده است تا ایرانی! خانم خانه عصرانه برای بچه‌ها به سبک فست فودهای آمریکایی «فرنچ فرایز» درست می‌کند. هم خوشمزه است و هم اسم باکلاسی دارد «فرنچ فرایز» و بچه ها هم دوست دارند و کاری هم نداریم که اینگونه سرخ کردن سیب زمینی در روغن مایع چه مضراتی دارد و در معده خوب هضم نمی‌شود و باعث بیماری می‌شود. سوی محبت قلب نوع پخت و پز خانه را تعیین می‌کند. اگر خانمی به تاریخ و تمدن ایران علاقه‌مند باشد و به ایرانی بودن خودش افتخار کند با مطالعه در می‌یابد که سیب زمینی بهتر است همراه سبزیجات و حبوبات دیگری آب پز شود و می‌داند که ایرانی ها در گذشته غذای سرخ کردنی نداشتند و گریل کردن یک روش پخت و پز ایرانی نیست. 

در محل کار عصرانه چای و بیسکوئیت به سبک انگلیسی داریم. بیسکوئیت را شبیه آنها در چای فرو می‌بریم و میل می‌کنیم و این خود مشکلاتی برای سیستم گوارش ایجاد می‌کند.

            چهل سال بعد وقتی در شهر وینچستر در ویرجینیای شمالی در اتاق کنفرانس شرکتی که تازه من را استخدام کرده بود قرار گرفتم و مدیر شرکت از من خواست پاسخ یک مشتری را که در کنفرانس تلفنی با آنها بودیم بدهم اولین چیزی که توجه من را جلب کرد این بود که لهجه حرف زدن مشتری در پشت تلفن دقیقا شبیه ACE of ACE است!

            ایس یک بازی شبیه سازی هواپیمای جنگی بود که روی دستگاه Commodore 64 اجرا می‌شد.

            کمودور یک کامپیوتر شخصی و رویای پسر بچه‌های دهه ۵۰ و ۶۰ بود. بازی‌هایش با یک نوار کاست در حافظه اصلی ارسال می‌شد و کل تابستان یک نوجوان ده بیست ساله را کامل می‌بلعید. بازی ایس شبیه سازی یک هواپیمای جنگی بود که به جنگ کشتی‌ها و تانک‌های دشمن می‌رفت.

            از اتاق فرمان مدام در گوش من پیغام‌هایی برای هدایت جنگنده ارسال می‌شد. زبان انگلیسی بلد نبودم ولی از کلماتی که استفاده می‌شد حدس میزدم که چه کار باید انجام دهم و امروز هم در اتاق کنفرانس در محل کار جدیدم در وینچستر کلمات مشتری از پشت تلفن برایم مشخص نبود ولی به سخته منظور او را حدس زدم و با زحمت بسیار زیاد پاسخ دادم.

            نکته مهم ولی این است که لهجه این مشتری از پشت تلفن دقیقا همان بود که از اتاق فرمان در بازی ایس می‌شنیدم و من بسیار خوشحال شدم که جایی استخدام شده‌ام که همه با لهجه زیبای آمریکایی صحبت می‌کنند. وقتی پشت میز کار خودم نشستم گوشم را تیز کردم تا بشنوم خانمی که پشت سر من با تلفن با مشتری صحبت می‌کنم چگونه واژه Understand را تلفظ می‌‌کند. تلاش کردم همانگونه این واژه را تلفظ کنم و هنگامی که از شرکت خارج شدم در راه مدام با خودم همین واژه را تکرار می‌کردم همانگونه که خانم همکار پشت سر من این عبارت را تلفظ کرده بود.

            پسر بچه ای که اکنون بزرگ شده است و بازی ایس را رها کرده و در شرکت آمریکایی استخدام شده است و تلاشی سخت و بی نتیجه می‌کند تا  لهجه آمریکایی را آنگونه که آنها تلفظ می‌کنند یاد بگیرد! 

            در آن زمان از نظر من آنها مهمترین و بهترین و با کلاس‌ترین مردم دنیا بودند چون انگلیسی را آمریکایی تلفظ می‌کنند! چشم و گوشم و همه وجودم را تیز کرده بودم تا از آنها چیزهای جدید یاد بگیرم تا بتوانم زودتر شبیه آنها شوم و شبیه آنها زندگی کنم. من چه می‌خواهم بگویم؟!

            من آن زمان فکر می‌کردم چون این مردم خوب و قشنگ انگلیسی حرف می‌زنند «خوب و قشنگ هستند!» خوب انگلیسی حرف زدن برایم معادل خوب بودن و متعالی بودن شده بود!! دو سال طول کشید تا فهمیدم آن خانمی که پشت سر من به آن زیبایی انگلیسی حرف می‌زند اتفاقا عجیب آدم بی‌کلاسی است و چقدر مشکلات روانی و اجتماعی وحشتناکی دارد که اگر بخواهم برایتان تعریف کنم تا صبح باید با هم حرف بزنیم.

            دو سال طول کشید تا فهمیدم خوب انگلیسی حرف زدن الزاما نشانه خوب بودن یا با سواد بودن یا با کلاس بودن یا متمدن بودن و متعالی بودن شخص نیست! او فقط زبان مادری‌اش را بلد است حرف بزند همین! اگر بخواهد فارسی حرف بزند ده سال هم تلاش کند نمی‌تواند مثل من زیبا فارسی حرف بزند.

            من حتی وقتی دنبال «معنویت» و «شناخت حقیقت هستی» بودم سر از خارجی‌ها و کتاب‌های انگلیسی در آوردم! گویی برایم مسلم بود که از حرف‌های آخوندها چیز مناسبی بیرون نمی‌آید پس رفتم دنبال «اوشو» و «دیپاک چوپرا» و «کریشنا مورتی» و «پال توئیچل» و اینگونه آدم‌های شرقی و غربی و در پایان به «کلمن بارکس» شاعر آمریکایی شعرهای مولانا و «اکهارت توله» آلمانی رسیدم که انگلیس بزرگ شده و به کانادا مهاجرت کرده است. تلوزیون اینترنتی اکهارت را ماهی ۱۴ دلار خریدم و سالهای بسیار ارزشمندی از عمر عزیزم را پای صحبت اکهارت نشستم که به زبان انگلیسی در استرالیا، اروپا و آمریکا صحبت می‌کرد و چقدر لذت بردم از چیزهایی که اول بار به زبان انگلیسی می‌شنیدم! حداقل ده سال طول کشید تا فهمیدم هر چه اکهارت گفته است و صحیح است همه حرفهای سطحی از معارف عمیقی است که دانشمندان خودمان چند صد سال قبل خیلی زیباتر و جامع‌تر گفته‌اند. بعد از اینکه چند سال با کتاب‌ها و صحبت عارفان ایران زمین آشنا شدم یکبار اتفاقی یک صحبت از «کلمن بارکس» شنیدم. کلمن مثل یک  کودک دبستانی شده بود که تلاش می‌کرد چیزهایی از دین و عرفان ما سر در بیاورد و چقدر دلم برایش سوخت که فارسی بلد نیست تا بتواند «مثنوی معنوی» و «غزلیات شمس» را درست درک کند!

            اشکم در آمد چند روز قبل وقتی صحبت یکی از دانشمندان فیزیک هسته‌ای کشورمان را شنیدم. در مورد خارج درس خواندن و انگلیسی حرف زدن صحبت می‌کند.

            دوست عزیزم که اینجا را می‌خوانید!

            باور کنید موضوع بسیار مهمی است که اینجا اینگونه تلاش می‌کنم برای شما تعریف کنم و شما آنجا آنگونه وقت صرف می‌کنید تا متوجه شوید من چه می‌خواهم بگویم. این همه داستان برای شما گفتم تا موضوع بسیار مهمی را با شما هموطن عزیزم در میان بگذارم. اجازه دهید با یک مثال توضیح دهم. دو شخصیت زیر را در نظر بگیرید:

            شخص A: آمریکا درس خوانده و بیست سال آنجا زندگی کرده است و اکنون در کشور عزیزمان ایران تلاش می‌کند به مردم کشورش خدمت کند. صورتش را به سبک آمریکایی‌ اصلاح می‌کند و زبان انگلیسی را خیلی خوب حرف می‌زند. کت و شلوار مشکلی و پیراهن دیپلمات سفید پوشیده است.

            شخص B: ایران درس خوانده است و چهل سال در شرایط سخت به مردم کشورش خدمت کرده است. صورتش را به سبک آمریکایی اصلاح نمی‌کند. ریش دارد و انگشتر عقیق یمنی در دست دارد. انگلیسی بلد است ولی بدیهی است که به خوبی شخص قبلی حرف نمی‌زند چون در ایران درس خوانده و کار کرده است. کت و شلوار مشکی و پیراهن دیپلمات سفید پوشیده است.

            انصاف را رعایت کنید و در خلوت به خودتان یک پاسخ صادقانه بدهید.

            اگر در یک موضوع مشترک شخص A و B هر دو نظر بدهند و نظر ایشان متفاوت باشد ما مردم عادی کشور در شرایط یکسان به نظر کدام شخص متمایل هستیم؟!

            هیچکدام چهارچوب اندیشه این دو شخص را نمی‌شناسیم! میزان هوش آنها را نمی‌دانیم، حتی سطح تحصیلات و سوابق کاری و تدریس ایشان را خوب نمی‌دانیم. ممکن است یکی خیلی خوش تیپ باشد و خوب انگلیسی حرف بزند و ژست امروزی داشته باشد ولی آن دیگری بسیار بصیرت داشته باشد و بسیار در فیزیک و ریاضیات و ترمو دینامیک و سیاست خارجی مطالعه و مهارت دارد و کتاب‌های زیادی نوشته است و سالها در دانشگاه تدریس کرده است. البته ما این چیزها را نمی‌دانیم و کتاب‌های او را نخوانده‌ایم. من و شما صرفا کت و شلوار این دو شخص و حرف زدنشان و مدل صورتشان و نحوه حرف زدن و خندیدن شان را می‌بینیم.

آیا ممکن است حرف A که خوش تیپ تر است را دربست قبول کنیم؟!

لطفا نگویید نه ما بر اساس ظاهر قضاوت نمی‌کنیم! من و شما باطن را نمی‌دانیم عزیزم! کتاب‌های آن دو را مطالعه‌ نکرده‌ایم، چیز زیادی از فیزیک هسته‌ای و اقتصاد و سیاست و علوم نظامی و روش اداره کشور و حقوق بین الملل و… نمی‌دانیم! 

نماد ریش و انگشتر عقیق را عمدا مطرح کردم! بسیاری از ما از روی ظاهر افراد آنها را قضاوت می‌کنیم چون ذهن ما اینگونه برنامه ریزی شده است. سالهای زیادی فیلم‌هایی نگاه کردیم و کتاب‌هایی خواندیم و از همه مهمتر رسانه‌هایی را دنبال کردیم که  یک مدل خاص لباس پوشیدن را تبلیغ می‌کردند و مدل دیگری را تخریب می‌کردند. سالهای زیادی ذهن من و شما برنامه ریزی شده است تا یک مدل خاص لباس پوشیدن را دوست داشته باشیم و از مدل دیگری بدمان بیاید! همه حرف ما در این درس‌ها همین است که توضیح بدهیم «دوست داشتن» و «بد آمدن» ما و «عشق و نفرت» ما دین ما را می‌سازد و حرف اساسی ما همین بود که این «جنگ دین» است. دعوا سر این موضوع است که چه را دوست داشته باشیم و از چه بدمان بیاید.

در درس «حرفهای خنزرپنزی» مفصل توضیح دادم خودم ۳۰ سال از شخصی بدم می‌آمد بدون اینکه هیچ شناختی از او داشته باشم! و بدون اینکه هیچ دلیل منطقی داشته باشم!! من وقتی یک نوع «لباس پوشیدن» و یک «سبک زندگی» و یک نوع «حرف زدن» را دوست دارم هر حرفی از شخص مورد علاقه‌ام گفته شود را حق و حرف مقابل او را باطل می‌پندارم. 

ما قطعا و یقینا تحت تاثیر «حرف‌های خنزرپنزری» هستیم. حرفهایی که از رسانه‌ها شنیدیم و همان حرف‌ها را عینا تکرار کردیم و اکنون فکر می‌کنیم این حرف‌ها نظر و عقیده خود ما هستند! رسانه‌هایی که دوست ما نیستند «زاویه نگاه» خودشان به موضوعات مختلف را برای ما تشریح کردند و اکنون ما از همان «زاویه» و از همان «پنجره کوچک» به دنیا نگاه می‌کنیم. دشمن قسم خورده خودمان را دوست گرفتیم و حرف او و زاویه نگاه او را پذیرفتیم و فکر کردیم نظر و عقیده خودمان است و این خلاصه حرف بسیار مهمی بود که در درس «حرفهای خنزرپنزری» قبلا با هم صحبت کردیم. 

من آقای دکتر ظریف را خیلی دوست داشتم.

در زمان مذاکرات برجام برایش نامه نوشتم و کتاب «درمان کمر درد برای همیشه» نوشته دکتر «جان ای سارنو» را به او معرفی کردم. قبل‌تر «دوم خردادی» بودم که در دانشگاه برای آقای خاتمی تبلیغ می‌کردم و طرفدار «روزنامه جامعه» بودم و دو دوره هم به آقای روحانی رای دادم.

اکنون اما دیگر آقای ظریف را دوست ندارم!

چه چیزی در من تغییر کرده است که دیگر او و همفکران او را دوست ندارم؟!

«زاویه نگاه به هستی»، «ارزش‌های اساسی»، «ساختمان اندیشه» و «باورهای بنیادی» من و در یک کلمه «دین من» تغییر کرد و به دنبال آن «دوست داشتن» و «بد آمدن» من تغییر کرد.

ای برادر تو همه اندیشه‌ای       

ما بقی خود استخوان و ریشه‌ای

همه حرف ما اینجا همین است که بگوییم این «جنگ دین» است!

دین من وقتی عوض شد نگاه من به جهان تغییر کرد و بسیار چیزهایی که قبلا دوست داشتم را دیگر دوست ندارم و اکنون عاشق چیزها و اشخاصی هستم که قبلا آنها را دوست نداشتم. قبلا چیزهایی را نمی‌دانستم و در گروه not A بودم و اکنون چیزهایی را می‌دانم و در گروه A هستم و همه تلاش من اینجا همین است که چیزهایی که یاد گرفتم را برای شما تعریف کنم.

یادگرفتم که «اصل اصل جنگ» و دعوا بر سر دین است و برایتان نوشتم که این «جنگ دین» است.

یادگرفتم که «اصل اصل دین» ، «عشق و نفرت» است. دوست داشتن و بد آمدن روش زندگی و دین من را تعیین می‌کند. آموختم که انسان با «علم و عمل» حرکت می‌کند. اکنون چیزهایی را می‌دانم که قبلا نمی‌دانستم. ندانستن آن چیزها من را هم عقیده آقای ظریف کرده بود و دانستن آن چیزها من را در جبهه مقابل ایشان قرار می‌دهد. 

به عنوان مثال وقتی ایشان می‌گویند: «اصلا هیچ خوب و بد در جهان وجود ندارد» و منظورشان این است که منافع تعیین کننده همه چیز است من قبلا با ایشان موافق بودم و خودم به اینگونه تفکر باور داشتم. اکنون اما این را یک «ویروس رایج معنوی» می‌دانم که آن را «نسبیت عام» نامیدم و مفصل در موردش حرف دارم.

عزیز دلم، چیزهایی که یادگرفتم و در تکاپو هستم با شما مطرح کنم مربوط به «دل» است و گفتن آن چیزها بسیار مشکل است! این همه داستان برای شما تعریف می‌کنم تا شاید بتوانم «اظهار آن مشکل» کنم.

آنچه که آن در دل بود، اظهار آن مشکل بود!

دردم همه از دل بود، سرّی است این کاشانه را

«ترانسفورم» معادل انگلیسی کلمه «انتقال» است.

اگر خدا یاریمان کند داستان‌ در یاد می‌ماند و در وجود ما کار می‌کند تا ما را «منتقل» کند. امیدوارم این داستان‌ها و این کلمات شما را منتقل کند و در شما «تحول» ایجاد کند.

به خدا قسم همین اکنون که این کلمات را می‌نویسم بغض گلویم را فشار می‌دهد وقتی به یاد حرف  دانشمند فیزیک هسته‌ای کشورمان می‌افتم که چند روز قبل توسط دشمن قسم خورده ما ترور شد!  عین کلمات او را اینجا برای شما می‌نویسم و شما را به خدای بزرگ می‌سپارم…

«مکانیسم ماشه» را هم که اونها گذاشتند…

متاسفانه این تیم مذاکره کننده ما که بهشون می‌گویند قهرمان دیپلماسی! 

خیلی با حاله! یعنی طرف رفته همچین گافی داده بعد بهش می‌گویند:  

«چقدر زبانش خوبه! این زبان می‌دونه!»

می‌دونید یعنی کت و شلوار اینها را توی ذهن مردم می‌کنند می‌گویند: 

«اینها خیلی، خارج درس خونده‌  پس خیلی کار درستند!»

بابا من و شهریاری و علیمحدی خارج درس نخوندیم با رضایی نژاد و احمدی روشن و n تای دیگه 

«خارج درس نخوندیم ولی ما هم یه ذره انگلیسی بلدیم…»

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *