کلمن بارکس
–کلمن بارکس، یک شاعر آمریکایی و استاد دانشگاه جورجیا در آمریکاست. کلمن بارکس برخی شعرهای مولانا را به صورت شعر در زبان انگلیسی تبدیل کرده است و مطابق نظر خودش این مهمترین کار زندگی کلمن بارکس میباشد. اگر امروزه آمریکایی ها مولانا را بیشتر از مردم اروپا و دیگر کشورهای جهان می شناسند شاید به دلیل کارهای ارزشمند کلمن بارکس باشد. تجربه آشنایی کلمن بارکس با مولانا و شروع کار این شاعر آمریکایی با شعرهای مولانا داستان بسیار جالبی است که در مصاحبه زیر کلمن بارکس آن را تعریف میکند.
آشنایی من و مولانا با ۳ داستان شگفت انگیز شروع شد. در سال ۱۹۷۶ دوستم Robert Bly ترجمه برخی شعرهای رومی را به من داد و گفت : این شعرها باید از قفس آزاد شوند. و منظورش این بود که از این حالت ترجمه ساده به صورت شعر انگلیسی مناسب برای مخاطب امروز آمریکایی تبدیل شوند. من کارم را شروع کردم و شکار این شعرها شدم و یک دفعه متوجه شدم که این کار هر روز و مداوم من شده است. به شعر درآوردن ترجمههای رومی برای من مثل تنفس یک هوای تازه و تجربه یک زندگی جدید بود. گویی پنجاه سال است با او زندگی کردهام و در هوای او تنفس میکنم. در سال ۱۹۸۴ بعد از حدود ۷ سال کتابی منتشر کردم و بسیار مورد توجه جامعه ادبی آمریکا قرار گرفت و چند جایزه مهم دریافت کرد چون William Stafford از اون خوشش آمد.
دومین داستانی که من را وارد دنیای رومی کرد رویایی بود که دیدم. دوم می ۱۹۷۷ در خواب در فضای آزاد خوابیده بودم. روی یک سرازیری بالای رودخانه تنسی خوابیده بودم. همانجایی که بزرگ شده ام، نزدیک مدرسه پسرانهای که پدرم مدیر آن مدرسه بود. در خواب از خواب بیدار شدم. هنوز خواب بودم ولی در خواب دیدم که از خواب بیدار شدهام. وقتی در خواب از خواب بیدار شدم مثل این بود که یک تجربه واقعی را دریافت میکنم. همه چیز زنده به نظر میآمد و یک گوی نورانی از Williams Island بالا آمد و از فراز رودخانه به سمت من آمد و هنگامی که به من نزدیک شد آن گوی نورانی باز شد و دیدم که یک مرد وسط این گوی نورانی نشسته است. وقتی نزدیک شد سرش را بالا آورد، به چشم های من نگاه کرد و گفت: I love You
من قبلا آن مرد را جایی ندیده بودم ولی وقتی سرش را بالا آورد و گفت : I love you
من هم پاسخ دادم : I love you too
نه اینکه با اراده فکر کنم و این جمله را بگویم، نه این در واقع نوعی واکنش طبیعی من به ابراز عشق اون مرد بود. باید بگم خیلی خوشحال هستم که اون پاسخ را دادم، واقعا خوشحال هستم که اینجوری جواب دادم. و زمانی که من این جمله را گفتم گویی کل فضای اطراف ما به صورت طبیعی مرطوب شد. پاسخ من نوعی فعل بود ولی من در واقع اون را احساس میکردم. من یه جورایی فرم و شکل اون فعل را احساس کردم و دانستم. اون ابراز عشق فعلی بود و من با رطوبت هستی آن فعل را دریافت کردم. من رطوبت را احساس کردم چه را که ماهیت عشق رطوبت است. به هر حال این پایان خواب من بود.
یک سال و نیم بعد من آن مرد را در زندگی واقعی دیدم ! وقتی اون را دیدم خواستم برای او داستان خواب خودم را تعریف کنم ولی اون حرف من را قطع کرد و گفت : نیازی نیست چیزی بگی ! من خودم آنجا بودم و همه چیز را می دانم. اسم اون مرد بابا محی الدین بود و به من گفت : این کاری که روی اشعار رومی انجام میدهی باید تکمیل شود.
بابا محی الدین بعدها در خواب و بیداری چیزهایی به من یاد داد و اگر آموزشهای او نبود من هرگز نمیتوانستم کار روی اشعار رومی را تکمیل کنم. فکر میکنم تنها دسترسی من به رومی از طریق بابا محی الدین بود. من هرگز زبان فارسی بلد نبودم، هرگز با دنیای صوفیها و عرفان اسلامی آشنا نبودم. ولی اون ارتباط با بابا محی الدین تنها راه ارتباطی من با دنیای رومی بود. تنها چیز واقعی که دسترس من با رومی را امکان پذیر میکرد بابا محی الدین بود. او مثل رومی گاهی آوازهای بی اختیار میخواند. من ۴ یا ۵ بار در سال به دیدن او میرفتم. ما در اتاق او در فیلادلفیا ملاقات میکردیم. البته او در خواب های من هم میآمد و به من چیزهایی میآموخت. یک بار به خواب من آمد و به من گفت که تو بهتر است جرعههای خیلی خیلی کوچک به دهانت بگذاری. گفت جرعه های بسیار کم و مختصر باید بنوشی. گفتم بابا این که گفتی یعنی چه ؟ بابا محی الدین پاسخ داد : تو نباید زیادی سریع عقل را دریافت کنی. پس جرعه های خیلی کوچک بردار و اجازه بده درون تو جذب شوند.
داستان سوم حتی از قبلی شگفت انگیزتر است ! من در مدرسه پسرانه که پدرم مدیر آن بود بزرگ شدهام. حدود پنج یا شش سالگی عاشق نقشه جغرافیا و کره زمین و اسم کشورها و شهرها بودم. برای کریسمس یک اطلس جغرافیایی هدیه گرفتم و این همه چیزی بود که میخواستم. هنوز هم اون اطلس جغرافیا را دارم. عشق من بود کشورها و پایتخت ها را روی نقشه پیدا کنم و اسم پایتخت همه کشورها را حفظ کرده بودم. هر جایی در کوچه و خیابان که رد میشدم مردم اسم کشوری را بلند فریاد میزدند و من اسم پایتخت اون کشور را در جواب داد می زدم و این بازی در محله ما رایج شده بود. میدونی چی میگم، مثل یک پسر کوچولوی باهوش که وقتی از کوچه رد میشود یک نفر بلند میگوید: فرانسه و من داد می زدم : پاریس، یکی دیگه داد می زد پاراگوئه و من اسم پایتخت اون را داد می زدم و …
یک روز یک معلم لاتین جدید وارد مدرسه ما شد و قبل از اینکه به کلاس درس خودش برود اسم کشوری را فریاد زد که به نظر میرسید پایتختی ندارد. او مستقیم به چشم های من نگاه کرد و فریاد زد : کپودوشیا، کپودوشیا…
حافظه قوی من هیچ جوابی برای آن نیافت ! اون معلم لاتین مستقیم به چهره من نگاه کرد و از این به بعد اسم من را کپودوشیا نامیدند ! از آن روز به بعد اسم دوم من کپودوشیا شده بود. وقتی به محله قدیم خودمون می روم هنوز گاهی من را کپودوشیا صدا میکنند.
تا همین چند سال قبل نمیدانستم نام پایتخت اون کشور چیست. تقریبا غش کردم روزی که فهمیدم پایتخت کپودوشیا، قونیه است ! جایی که رومی زندگی کرده است و آنجا دفن شده است.
گویی هستی با من شوخی کوچیک بازی کرد. گفتند این بازی را باهاش میکنیم شاید قضیه را بفهمد و شاید هم نفهمد. و من فهمیدم. یه جورایی هنوز هم پایتخت کپودوشیا را نمیدونم. می دونی چی می گم ؟!
خوب است تو را به نام بی خبری و جهل تو بنامند. نام تو جهالت تو باشد که همیشه بدانی چیزی نمیدانی.
من حجم زیادی دانش قرضی از رومی و شمس دارم ولی خیلی خیلی کم از خودم چیزی دارم.
و این ۳ داستان ارتباط من با رومی بود و این اتصال روز به روز عمیق تر و گستردهتر میشود.
باید بگم که من هرگز از کار کردن روی اشعار رومی خسته نمی شوم. به یک دلیلی هرگز در دنیای رومی خسته نمیشوم.
به خصوص الان که از غزلها و رباعی ها به سمت مثنوی رفتهام.
۶۴ هزار بیت مثنوی باور نکردنی، شگفت انگیز، پیچیده و بسیار زیبا که رومی در ۱۲ سال آخر عمر خودش سروده است.
و من اکنون کار روی مثنوی را شروع کرده ام.
توضیح: ۲۶ هزار بیت است که اشتباه ۶۴ هزار بیت عنوان شد.
مصاحبه اصلی کلمن بارکس را در فیلم زیر می توانید مشاهده فرمایید:


