دخترم پسرم عاشق لگو
زندگی سالم,  مسیر بازگشت

زندگی سالم ۱- دخترم پسرم

-زندگی سالم ۱- دخترم پسرم

شهروند تهران و پدر دو پسر هستم و در محله جلفا زندگی می‌کنیم.

پارک خیابان شریعتی محل بازی بچه‌ها و یک مکان عالی برای استراحت پدر و مادرهاست.

من و همسرم و بچه‌ها شهر تهران را خیلی دوست داریم، کسب و کار من اینجاست و بیشتر دوستان و آشنایان ما در این شهر زندگی می‌کنند. باشگاه انقلاب و توچال برای پیاده روی شبانه من و تفریح آخر هفته‌ها خانواده مکان‌های تفریحی ورزشی بسیار عالی هستند. پالادیوم و اوپال شهر رویای بچه‌هاست که عاشق لِگو هستند و بازی اصلی شبانه روز آنهاست. روشا، سانا، بام‌لند و ایران مال بهترین مراکز تفریحی همسرم و بچه‌ها بود.

مدتی در شهر دبی زندگی کردم و همه بازارهای سوپر لوکس و فوق لاکچری این شهر فسقلی که او را عروس خلیج فارس می‌نامند را مثل کف دستم بلد هستم. بچه پولدارهای سعودی آخر هفته‌ها با ماشین‌های آنچنانی برای تفریح اینجا می‌آیند. لاس وگاس را تجربه کردم، لس انجلس، سانفرانسیسکو و نیویورک هوش از سرم برده است و مدتی «بزرگترین شهر کوچک دنیا» که به آن «شهر طوفانی» هم می‌گویند را شهر خودم می‌دانستم. یایسونز ویرجینیا نزدیک واشنگتن دی سی و چیزکیک فکتوری معروف آن پاتوق اصلی برای وقت گذرانی و تفریح آخر هفته ها بود.

با این حال شهر تهران و مراکز خرید و مراکز تفریحی آن را خیلی دوست دارم و به خاطر خانواده هم که باشد هرگز هرگز نمی‌خواهم این شهر را ترک کنم! ۲۸ ساله بودم که برای کار و زندگی به تهران مهاجرت کردم و ۲۰ سال از بهترین سال‌های عمرم را در این شهر زندگی کردم و یک شرکت نرم افزاری در این شهر بزرگ تاسیس کردم و موفق شدیم چند صد مشتری بزرگ در تهران و تقریبا همه شهر‌های ایران جذب کنیم و دوستان و آشنایان زیادی که در این مدت با هم زندگی کرده بودیم و تکه بزرگی از وجود من اکنون در این شهر برای خودش ساکن شده بود و مهمترین دلیل من برای ترک تهران بچه‌ها و زندگی آینده بچه‌ها بود!

تهران را ترک کردم به خاطر پسرها که به زودی بزرگ می‌شوند با وجودی که آنها عاشق پالادیوم و فروشگاه لگو بودند و با وجودی که مهمترین تفریح من و همسرم مراکز خرید تهران و رستوران‌های خوب بام لند برای آخر هفته‌ها بود.

به دادخواهی و در جستجوی حق شهروندی خودم اینجا برای شما می‌نویسم.

می‌خواهم از شما دوستان لطیف‌تر از برگ گل و مردمی که واقعا عاشقشان هستم سوال کنم که: «من آیا حق زندگی در این شهر را دارم؟» 

به عنوان یک مهندس نرم افزار که ۲۵ سال سابقه کار در صنعت فناوری اطلاعات در این کشور دارد و ۲۰ سال برای رونق یک بیزنس خوب در این شهر تلاش کرده است و بخشی از وجود و عمرش و تجربه زندگی و همه خاطرات بهترین سال‌های عمرش در این شهر بزرگ جای دارد آیا برای دادخواست ظلمی که در حق او شده است و درخواست حق شهروندی خودش با چه کسی باید صحبت کند؟!

کسی که حتی مدت کوتاهی زندگی خارج از کشور را تجربه کرده باشد می‌فهمد بودن در بین هموطن و هم زبان چه طعم و مزه‌ای دارد و شما حتما باید مدتی در یک کشور دیگر زندگی کنید تا شیرینی و امنیت بودن در کنار دوستان و آشنایان هم زبان خودتان را درک کنید! این را بسیار از آدم‌های مشهوری که در خارج از کشور زندگی می‌کنند شنیده‌اید و نیازی به تکرار من نیست.وقتی از پنجره هواپیما دو شاخک نقره‌ای آن برج سیاه قول‌پیکر را تماشا می‌کردم و هرگز هرگز حتی تصور این را نداشتم که این آخرین باری است که تصویر این «کوچکترین شهر بزرگ دنیا» را در کنار دریاچه میشیگان تماشا می‌کنم همان دریاچه معروفی که از شدت سرما در زمستان یخ می‌زند و همان شهر طوفانی جذابی که از شدت سوز سرد نمی‌توانی در خیابان راه بروی و بدون لایه‌های متعدد لباس هرگز کسی نمی‌تواند در زمستان پای در خیابان بگذارد.

شیکاگو یخ زده

جان خودم را برداشتم و فرار کردم از آن شهر رویایی که از پاریس و برلین آخر هفته‌ها برای تفریح به آنجا می‌آمدند و هرگز پشیمان نشدم. در حقیقت از دست «ماموران سازمان» و «شیاطین خطرناکی» فرار کردم که در نوشته‌های دیگر زیاد در این خصوص خواهید شنید.

۱۰ سال بعد دقیقا به همان دلیل ۱۰ سال قبل ولی برای حفظ جان پسر بچه‌های خودم از تهران فرار کردم باز هم پشیمان نیستم از این «مهاجرت هفتم» زندگی خودم چرا که به وضوح می‌دیدم از دست چه موجودات خطرناکی فرار می‌کنم که بچه‌های ما را تسخیر می‌کنند. در آن بعد از ظهر که «آسمان سیاه» پارک خیابان شریعتی را دیدم تصمیم به مهاجرت از تهران گرفتم و دو سال بعد جنبش «زن زندگی آزادی» در کشور شروع شد.

ادامه دارد…

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *